به چالش کشیدن معلولیت
جنت پرایس[1]
(این مقاله (که بخشی از آن را ترجمه کرده ام) نتیجه ی یک سخنرانی در یک کارگاه آموزشی است که توسط CREA در نوامبر سال 2008 در کیپ تاون آفریقای جنوبی برگزار شده است. خانم جنت پرایس، ارائه دهندهی این بحث، یک زن معلول و دگرباش جنسی است که در لیورپول انگلستان زندگی میکند. تجربهی زندگی شخصی خانم پرایس، او را از آموزش پزشکی در دانشگاهی در انگلستان به یک کنشگر فمینیست در زمینهی توسعه، زنان و اقلیتها تبدیل کردهاست.)
جنت پرایس[1]
(این مقاله (که بخشی از آن را ترجمه کرده ام) نتیجه ی یک سخنرانی در یک کارگاه آموزشی است که توسط CREA در نوامبر سال 2008 در کیپ تاون آفریقای جنوبی برگزار شده است. خانم جنت پرایس، ارائه دهندهی این بحث، یک زن معلول و دگرباش جنسی است که در لیورپول انگلستان زندگی میکند. تجربهی زندگی شخصی خانم پرایس، او را از آموزش پزشکی در دانشگاهی در انگلستان به یک کنشگر فمینیست در زمینهی توسعه، زنان و اقلیتها تبدیل کردهاست.)
میخواهم این مطلب را با مطرح کردن دو پرسش آغاز کنم؛ اول این که چرا معلولیت[2] یک موضوع سیاسی است و دوم اینکه چرا این موضوع دغدغههای فمینیستی را برمیانگیزد. معلولیت در نظر بسیاری از مردم یک پدیدهی فیزیکی صِرف و مربوط به یک بدن غیرعادی است که محدودیتهای بیولوژیکی، شکل آن را تعیین میکند. با اینکه فهم سیاسی ما از جنسیت، نژاد و یا سکسوالیته دستخوش تغییر شدهاند و از پدیدههایی صرفاً زیستشناختی فراتر رفته و حالا از طریق متن، گفتار و عمل، هویت ما را شکل میدهند اما معلولیت بر خلاف آنها کماکان یک پدیدهی ذاتی یا طبیعی انگاشته میشود.
همینجا صدای بسیاری از مبارزات فمینیستی به گوش میرسد. ما مبارزه کردیم که چیزی ورای بیولوژیمان به عنوان زن باشیم، تبدیل به ماشینهای تولیدمثل نشویم، و از همه مهمتر این تصور را به چالش بکشیم که «بیولوژی، سرنوشت است.» ما زنان معلول، همواره آدمهایی در اطراف خود داریم که علیه ما محدودیت اعمال میکنند، ما را نادیده میگیرند و هر نوع امکان کاوش علمی، انجام ورزشهای خطرناک، تجربهی دوران مادری، و حتی برقراری رابطهی جنسی توسط ما را منکر میشوند؛ زیرا میپندارند بدنهای ازفرمافتادهی ما امکان انجام درست این نقشها را از ما سلب کردهاست. میدانم که شما این جملهها را درک خواهید کرد که: «زندگی ما با بیولوژی یا محدودیتهای ذهنی و فیزیکی ما تعیین نشدهاست. من، به عنوان یک زن معلول، به مبارزات خویش ادامه خواهم داد و برای داشتن یک زندگی پرانرژی، پر جاذبه، شاد و شلوغپلوغ، درست مانند زندگی زنان دیگری که میشناسم، خواهم جنگید.»
با این حال زمانی که میگویم بیولوژی سرنوشت ما معلولان را تعیین نمیکند، به هیچعنوان نمیخواهم اهمیت بدن را منکر شوم. اما معلولیت، تصویر «بدن ازفرمافتاده» را به ذهن متبادر میکند؛ سوژهی بدریختی که شکل فیزیکی آن از مسیر درست و بهنجار بیولوژیکی خارج شده و به تهدیدی تبدیل شده که باید نادیده انگاشته شود. به رسمیت شناختن هر نوع معلولیت یا نابهنجاری، باعثِ از هم گسیختهشدن پندارهای مردم از بهنجاری خواهد شد و حس آسیبپذیری و عدم اطمینان از ثبات بدن را در مردم برخواهد انگیخت چرا که آنها بدنهای خود را عادی و بهنجار تلقی میکنند.
همانطور که همهی شما با مفهوم دیگرجنسخواهی اجباری آشنا هستید، میخواهم این نکته را به بحث بگذارم که ما در دنیایی زندگی میکنیم که با ایدهی توانمندیبدن[3] اجباری اداره میشود و همهچیز حول ساختار بدن عادی استقرار یافته است. تئوریپرداز فمینیست معلولیت، رُزماری گارلاند تامسون[4]، از انگارهی «بهنجار»(Normate) نوشته است – انگارهای که جمعِ همهی دیدگاههای ایدهآل ما از فرد دارای جسم خاکی را نمایندگی میکند – «مردی سفیدپوست، دیگرجنسگرا، تحصیلکرده، جوان و با بدنی سالم که نشانی از معلولیت ندارد.»
با این حال همانطور که جنبش فمینیستی علیه معیار و قاعده دانستن مردان مبارزه میکند، و همانطور که دگرباشان جنسی علیه دیگرجنسخواهی اجباری میجنگند، ما زنان معلول نیز علیه توانمندیبدن اجباری که توسط انگارهی «بهنجار» معنا پیدا کردهاست و نیز علیه خطرات و مشکلاتِ اصل دانستنِ بدن ایدهآل و بیعیب مبارزهی خود را سامان میدهیم.
معلولیت، گونهی مجزایی از جسمانیت نیست. البته در نظر کسانی که معلول نیستند این گفته این قدر روشن نیست و آنها ما را «دیگری» میپندارند. این چیزی است که همهی ما آن را تجربه کردهایم. چه ما بعد از ورود به دورهی کهنسالی دچار معلولیت شویم، چه معلولیت در نتیجهی تأثیرات پس از درمان سرطان یا ایدز باشد و چه کارکردهای بدن ما در اثر یک تصادف تغییر کند، همه حاکی از عدم اطمینان انسان از کارکرد همیشگی بدن خویش است. ما انسانها تا تبدیل بدنهایمان به ماشینهای متعادل، قابل کنترل و غیرمتغیر و نیز تا عقب انداختن فرآیند پیری و یا سالم ماندن همیشگی هنگام رانندگی - که بسیاری از مردم رؤیای آن را در سر میپرورانند - فاصلهی زیادی داریم. به همین دلیل است که ما ساعتهای بیپایانی را در سالنهای بدنسازی میگذرانیم و پولهای هنگفتی را خرج مو و کرم صورت و یا درمانهای پزشکی میکنیم.
با این حال معلولیت به عنوان یک چالش در برابر دیدگاههای روشنگر غربی قد علم کردهاست؛ هیچ تلاشی، هر چه قدر هم که قوی و ادامهدار باشد، نمیتواند مطلوبیت همیشگی را به همراه بیاورد. بدنهای ما انسانها در وضعیتی قرار دارد که امکان از دست رفتن نظم آن همیشگی است و به طور ذاتی ناپایدار و نامتعادل است. ما همه دارای «بدنهای موقتاً توانمند» هستیم. وضعیتی که انسانهای معلول در آن به سر میبرند نیز وضعیتی استثنائی نیست که تنها تعدادی اندک و بدشانس دچار آن شده باشند بلکه وضعیتی ناگزیر و پارادایم زندگی همهی انسانهاست. در نتیجه نحوهی برخورد ما با معلولیت، نشان میدهد که ما با جسمانیت هر فرد چه طور برخورد میکنیم.
اضافه بر این، برای مطالعهی یک انسان معلول که از جنسیت، سکسوالیته و قومیت نیز تأثیر پذیرفتهاست، و نیز برای درک «انگارهی نامتعارفِ» معلولیت که نسبت به انگارهی بهنجار، «دیگری» است، فمینیسم در کنار آن «انگارهی نامتعارف» ایستادهاست تا به عنوان ابزار لازمی در تحلیلها و کنشهای ما به کار گرفته شود.
